تبليغاتX
پرنسس کوچولوی ما
دختر ناز مامان و بابا

آنیسای خوشگل من عینکی شد.

به قول خانم دکترش میگه این چشمای ناز رو چشم زدن .

به هر حال دخمل من خانوم دکتر شده.

اینم رایان گلم کنار دریا با آنی

البته به این سادگیها هم نبودها بعد یکهفته گریه زاری بنده بالاخره خانوم خانوما ی ما به خیل عینکی ها پیوست. دعا کنید زود چشمای دخملی خوب بشه .

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 7 PM نويسنده ویدا و پیمان |

انیسای عزیزم یاد گرفته ژست میگیره و به من میگه مامان دوبین عس بیگیر مامان (دوتا مامان برای تاکید) تمام این ژست و فیگورها رو هم از خودش دراورده فکر کنم مانکن بشه؟؟؟؟

+ تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 11 PM نويسنده ویدا و پیمان |
آنیسای من عاشق گربه هاست از عکس لباسهاش تا گیره سر و کیف و کتاب و ... همه چی باید پیشی دار باشه و تعداد عروسکای پیشی داره روز به روز اضافه میشه.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/18qhf5zp48nisua30ra.jpg

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10 PM نويسنده ویدا و پیمان |
امشب وقتی داشتم برای آنیسا دنبال مطلب میگشتم ماجرای زهرا کوچولوی چهار ساله رو خوندم که توسط پدر یا مادرش کشته شده بود دستهای کوچولوش رو بسته بودن و اینقدر کتکش زده بودن تا مرده بود اینقدر حالم بد شده که نمیدونم چی کار کنم . خدایا مگه اونا بنده تو نیستن چرا گذاشتی یه بچه کوچولو درد بکشه و با اون سختی بمیره . مگه اون چه گناهی کرده بود و جالبش اینه که قاتلا ازاد باشن چون پدر بزدگش رضایت داده؟؟؟؟؟؟؟

خدایا خواهش می کنم به این جور آدما بچه نده این فرشته های معصوم چه گناهی دارن؟

 

+ تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10 PM نويسنده ویدا و پیمان |
عروسکم کلی لغت جدید یاد گرفته و حسابی شیرین تر شده . قشنگترین کلمه ای که میگه شیدیدی (شنیدی) هست . ۲۷ شهریور عسلم دو سالش میشه انگار دیروز بود که نوشتم یکسال گذشت با همه ...... و حالا بازم میگم یکسال گذشت و دخترم داره دو ساله میشه . هر روز شیرین تر و با مزه تر از قبل . هر روز مستقل تر از قبل ۰ گاهی دلم تنگ میشه واسه اون زمانهایی که حتی نمیتونست با دستش چیزی بگیره ولی حالا میخواد همه کارهاش رو خودش انجام بده از خوردنش و انتخاب لباسهاش تا لباس پوشیدنش.

و اما شیشی (پیشی)

دخترک من عاشق پیشیه از جوراب و گل سر و دفتر و هرچی بگی باید منقش به پیشی و ترجیها هلو کیتی باشه . تا این حد که فقط دو تا لباسش رو میپوشه که عکس این گربه خوشبخت رو روش داره.

دوست دارم شیطونکم عاشق اون بوی شیر خوشبوی بدنتم با اون بوسه های مرطوب با اون سر همیشه تب دارت با اون دستهای کوچولوت با اون موهای مواج و اون مژه های بلند فر خورده و از همه مهمتر عاشق اون نگاه با اون چشم های از همه رنگت که آخرش نفهمیدم چه رنگیه . عاشقتم .عاشق قسطنطنیه و رادیولوژی گفتنت. و عاشق وقتی صدام میکنی ایدا یاه (ویدا بیا)

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1 AM نويسنده ویدا و پیمان |

دو روزه که ساعت هفت میخوابه . دلم یه کوچولو میشه براش.

ظهر که از سر کار میام با اون قد و قواره کوچولو و اون دستهای فسقلی میدوه به طرفم و میگه ماما اووومد.بعد میپره بغلم.من هم خسته و کوفته قربون صدقه اش میرم همونطوری که بغلمه ناهار میخورم تا نیم ساعت یه ساعتی از من جدا نمیشه .

خیلی سخته که از بیست و چهار ساعت فقط 4 ساعت کنار بچه ات باشی یعنی 3 که از سر کارمیام تا هفت که بخوابه و صبح خواب باشه من برم سر کار .


+ تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 11 PM نويسنده ویدا و پیمان |
انیسا امروز ظهر نخوابید. چون فقط تو فکر این بودم که چرا من پست نگرفتم. به خاطر دل خودم و انیسا پارسال اضافه کاری نرفتم کلاسهای آموزشی رو نرفتم دیر رفتم سرکار و زود اومدم و حالا همه دارن پست میگیرن و من نمیدوونم کارم درست بوده .

همه این فکرها رو ریختم تو شیرم و دادم آنیسا خورد و نتیجه اش شد بیخوابی آنیسا.

حالا هم خودم بیدارم و هی با فکرهام کشتی میگیرم . خودم جواب خودم رو میدم و دوباره از اول .

ما هم خدایی داریم.

پرستار آنیسا 25 روزه مریضه و نمیاد و آنی من سرگردونه نمیدونم بزارمش مهد یا بره خونه مامان بزرگش یا دوباره پرستارش بیاد . نمیدوونم .

دوست دارم دخترم منو ببخش که گاهی عصبی میشم .

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 1 AM نويسنده ویدا و پیمان |
مادر بودن حس عجیبیه . دیگه اصلا اون آدم قدیمی نیستی . همیشه اولویت با فرزندته . همیشه مصلحت و راحتی اونو در نظر میگیری و تمام مصلحت و ترجیهات خودتو فراموش میکنی و تازه اصلا هم ناراحت نمی شی.

ناراحت نمی شی که نمیتونی کلاس ورزش و نقاشی بری

ناراحت نمی شی که دوساله دوچرخه ات رو سوار نشدی

ناراحت نمی شی که از همه هم کلاسی هات تو دانشگاه عقب افتادی

ناراحت نمی شی که سر کار به خاطر مرخصی هات و زود خونه رفتنهات کارمند خوب قبلی نیستی

ناراحت نمیشی چون

مادر بودن از همه چی بالا تره

+ تاريخ شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 10 PM نويسنده ویدا و پیمان |
بعد چندین ماه بالاخره ما هم رنگ آرایشگاه رو دیدیم و نو نوار شدیم که مثلا بریم زوار دیدن . اما از شانسمون یه حوض پر از ماهی وسط سالن بود . که سر کار خانم آنیسا خانم رو جرات نداشتیم ازش دور کنیم چون صدای جیغش حسابی گوشخراش میشد.

کم کم خانوم خودمونی شد و دستش رو برد توی آب و ماهی های قرمز بیچاره رو با پاستیل اشتباه گرفته بود و داشت شکارشون میکرد .بعد یه ربع کار از کار گذشت و خانوم هوس کردن برن توی حوض پیش ماهی ها .

ما هم مجبور شدیم خداحافظی کنیم و شام نخورده برگردیم خونه.

+ تاريخ شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 10 PM نويسنده ویدا و پیمان |
چند شب بود آنیسا وقتی باباش میرفت از اتاق بیرون میگفت مامان . مامان یاه(بیا) ما هم فکر میکردیم بچه ام ار بس منو کم میبینه فکر میکنه باباش مامانشه ؟

تا اینکه وقتی دقت کردم فهمیدم میگه پیمان (مه مان) آخه میدونید که آنیسا همه چی رو یا با ی میگه یا با میم .

+ تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 9 PM نويسنده ویدا و پیمان |